|
عمو و مهربونياش
×اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم×
|

به نام خداوند
عمو،
بنظرم زيباترين گوهر وجود يك مرد "غيرتشه"..
و اون رو براي كساني يا چيزي خرج ميكنه كه واسش با ارزش باشه..
از بين اينهمه آدم،ما دور هم جمع شديم.."بچه هاي عمو"...
و شما اينو با تموم وجود باور كردين..
و چون باور دارين پس غيرت به خرج ميدين...
و اگر عمو عزيزه نصيحت هاشم عزيزه!..
دوستت دارم عمو...۱ عالمه..
به نام خداوند
نازنين عموم،
سلام..عمو امروز قرار بود منو مژگان با هم بريم بيرون...داشتم آماده ميشدم كه اسما نظري عزيزم پيام داد:عمو و عزيزجون شبكه۱!
عمو...ميتونين تصور كنين ذوق ما رو؟![]()
مادربزرگي كه هيچوقت نديدمش!اما بي نهايت دوستش دارم..حالا بعد از ده سال ...![]()
عمو منم طرف عزيزجونم
آرزو دارم...يك عالمه آرزوهاي مادرانه!....![]()
![]()

http://151.0.img98.net/out.php/i343533_amoo-jooni.jpg

http://151.0.img98.net/out.php/i343519_aziz-joooon.jpg
عمو احيانا عسل و آتنا عاشق پفك و چيپس نيستن؟
آخه من يه مدت زياد پفك ميخوردم عزيزجونم علاقمند شد به پفك
!هميشه توي كمدش انواع اقسام پفك هابود!هر دفعه ميرفتم پيشش به كمد اشاره ميكرد يعني پاشو پفك بيار براي خودت
!بعد يكي من ميخوردم يكي عزيزجون
تازه!عزيز يه شب پفك با پرتقال بهم داد گفت اينجوري خوشمزه تره
فهميدم در تنهايي به آزمايشات پفكي پرداخته.. عزيزخانومم بـــــــــــــــــله ![]()

http://151.0.img98.net/out.php/i343521_amooooim.jpg
بخشي از صحبت هاي عمو :
زن در جامعه ي ما..... يك واقعيتيه يك احترام خاصي داره..من كشورهاي خارج زياد رفتم،اروپايي..اينور اونور زياد رفتم..ولي زنان ما واقعا زنان بسيار بردبار و فداكاري هستن...مردامونم همچنين ها..رودربايستي نداريم..ولي زن ها به مراتب خيلي بردبارترن...و يه جورايي من...يه حسه..نميدونم..نميگم دلسوزي..نه اصلا..يه حس ارادت بيشتري به اين قشر از افراد جامعه دارم..مثه خواهر،مثه زن داداش و مادر و...يه واقعيته..برادر،دوسشون دارم هنوزم ارادت دارم بهشون..ولي مَردن..ميتونن با سختي ها دست و پنجه نرم كنن..اما خواهر يك تكيه گاه ميخواد..يه جورايي بعضي اوقات دوست داره حرف دلشو به برادرش بزنه..اما مردها ميتونن تو خودشون هضم بكنن..با خودشون كنار بيان...با چهارتا آدم مرد..با رفيق بشينن حرف بزنن..ولي خواهر دوست داره شونه هاي برادر تكيه گاهش باشه..

http://151.0.img98.net/out.php/i343526_amoooo.jpg
اينكه بگم اصلا تا به حال نشده پرخاشگري كرده باشم ..اين اصلا دروغ محضه..هر بچه اي بلاخره پرخاشگري ميكنه..آدم بزرگشم اين كار رو ميكنه!..يه بار يادمه ناراحت شدم..سر قضيه ي چي بود؟..![]()
فك كنم..نميدونم..آها!لباس منو انداخته بود توي وايتكس!من اون لباسه رو خيلي دوس داشتم..گفتم مامان چرا اين كار رو ميكني؟گفتش كه خودش رنگش رفت!گفتم مامان اينو تو وايتكس انداختي
!!گفت نه خودش رنگش رفت
گفتم مامان كل كل نكن ديگه تو وايتكس انداختي!من اينو دوس داشتم!
گفتم اصلا بدش..لباسه رو گرفتم پاره كردم!..گفت:واييييييييييييي!
چرا پاره كردي اينو؟(با لهجه رشتي)گفتم مامان ديگه اصلا من نميخوام لباساي منو بشوري!اونم ناراحت شد گفت:باشه!ديگه نميشورم..خيلي ناراحتي!؟برو سه تا نقطه! بگير اون لباساتُ بشوره
منم ديگه در رو بستم اومدم اداره تو راه ناراحت بودم كه چرا حالا..خب بلاخره مامانمه ديگه..فداي سرش!اون لباسه رو تو وايتكس انداخت!
زنگ زدم گوشي رو ورداشت گفتم الو؟
(حالا رومم نميشه بگم معذرت ميخوام!!
)
گفت:بله؟![]()
گفتم حالا...اون لباسه رو پاره كردي ..اِ..قرصاتُ به موقع بخور!![]()
گفت:نميخورم![]()
گفت:منم قرصامو پاره كردم![]()
گفتم قرصا رو پاره كردي؟
قرص پاره نميشه كه ..گفت نميخورم
..ديگه ديدم نه قضيه جديه
!گفتم ببخشيد حالا شوخي كردم..عيب نداره من اون لحظه عصباني بودم
قرصا رو پاره نكن
اگر ميخواي پاره كني نصفه كن!نصفه بايد بخوري
...ولي ديگه از دلش درآوردم..
در هرصورت اتفاق اينطوري افتاده تو زندگيم ولي اينقدر بزرگ نبوده كه خداي نكرده آقم كنه بگه الهي بري نميدونم برنگردي! و...از اين حرفا نبوده..
عمو؟
دقيقا عين يك مرداديه واقعي خشمگين ميشين
بعد از اونجايي كه شما خيلي زياد اخلاقتون به عزيزجون رفته و لجبازي هم يكي از اون اخلاقاست از اين ماجرا نتيجه ميگيريم كه عزيزجون اون لباستون رو دوست نداشتن براي همين وايتكس ريختن
خووووشششششون ميايه![]()
عمويي عزيزم
...خيلي دوستت دارم...يك عالمه...به عزيزجونم سلام مخصوص برسونين عمو
..
پ.ن:آهنگ وبم مربوط به پست قبلمه...طرح شاد سازي
اگه براتون نمیخونه از اینجادانلود کنید!
به خاطر دلت كه درياســـت
چشمايي كه تموم دنياست
هميشه از خودت گذشتي
به خاطر همين كه هستي
دوستت دارم...
همين كه هستــــــــــــــــي، بهتريني...بهتريني...بهتريني...بهتريني...بهتريني...بهتريني...بهتريني....

به نام خداوند
صبح تا غروب زل زده بودم به كلبه ي عمو و فكر ميكردم...![]()
عمو ميرفت و ميومد..از صبح چند نفر از بچه ها اومدن و رفتن..صداي خنده هاي كودكانه شون توي جنگل ميپيچيد..عمو از پشت پنجره باهاشون باي باي ميكرد و به محض رفتنشون،مي نشست پشت ميز چوبي جلوي پنجره و نامه هاشون رو ميخوند
!لبخند ميزد..![]()
گاهي هم بلند بلند ميخنديد!توي دلم گفتم حتما نامه ي نرگس بوده!![]()
دم دماي غروب فانوس رو روشن كرد..چشمامُ بستمُ چند بار تك تك حرفايي كه ده سال كنج دلم قايم شده بودن رو مرور كردم..![]()
عمو چاي دستش بود وبا كتابي كه قصد خوندنش رو داشت به سمت تختش ميرفت!..
سريع از جا پريدم و همينجور كه رو به كلبه ي عمو ميدويدم جيغ جيغو و مثل بازي زو گفتم:عمــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!![]()
![]()
احساس ميكردم هر قدر به كلبه نزديك تر ميشم خرگوشي هام شبيه جودي ابوت ميره تو هوا!دو تا خرگوشيه ذوق زده!![]()
عمو سرشُ با تعجب كج كرد و وقتي منو ديد چشماشُ گرد كردُ لباشُ خنده دار به هم فشار داد!![]()
با شتاب در زدم..صداي عمو رو ميشنيدم كه ميگفت:اي خدا صبرم بده!![]()
حالا مودب جلوي در ايستاده بودم گفتم سلام عمويي!![]()
![]()
بامزه خنديد و گفت:سـِــــــــــــــلاممم..حـــــــــــــــــالت چــــطوره؟!![]()
از لحنش خنده م گرفته بود
..به خودم یادآوری میکردم که جدی باشم تا نتیجه ی فکرامو بتونم به عمو بگم!![]()
-خب!ژاله ی فرهادروش!!
چه خبر؟(نشست لب تختش)
دوباره خنده م گرفت و سعي كردم بزرگونه جوابش رو بدم تا فضا آماده بشه براي حرفام و هي خنده م نگيره!![]()
-سلامتي..شما خوبي عمو؟راستي چرا استراحت نميكنين كمرتون دردميگيه ديگه!بابام دو هفته استراحت كرد كه كمرش خوب شد اما شما چي؟!!![]()
چپ چپ خنده دار نگاهم كرد و گفت:من دو روز كمرم درد گرفت بادكش گذاشتم خوب شد
!من جوونم منو با بابات مقايسه نكن!![]()
دستمو زدم به كمرمُ گفتم باباي منم پير نيست!![]()
![]()
اگه ساكت مي موندم عمو همش يه چيزي ميگفت كه خنده م ميگرفت
!تعارفم كرد و گفت:چرا ايستادي؟!
سرجام موندمُ يه نفس عميق كشيدم...![]()
-عمـــو؟يه چيزي بگم؟![]()
(جدي شد) چي شده بگو دخترم..![]()
زل زل نگاهش كردم!
...حالا چطوري و از كجا بايد ميگفتم!
..اونم اينجوري! رو به روش!
اصن كاش نامه نوشته بودم...كاش....
-دخترم؟!چيزي شده؟!!![]()
عمو منتظر بود..يهو يه فكري به ذهنم رسيد!
بدو بدو رفتم پيش عمو..سرم گذاشتم روي زانوي چپش و چشمامُ محكم بستم!![]()
خنديد و گفت:كچل!![]()
-عمو؟حالا بگم؟...عمو؟..آدم بزرگاي اون طرف جنگل فكر ميكنن شما آدم فضايي هستين!
اما عمو، من ميدونم شما از فضا نيومدين!ميدونم كه از آسمون نيومدين..
عمو..من "همين" عموم رو دوست دارم...
همين عمويي كه راستِ راستشو بهم گفت...بهم گفت كه از اول عاشق نبوده...از اول بچه هاش رو اينقد دوس نداشته...بهم راستشو گفت..عمو من خوشحالم كه فرشته نبودي و از آسمون نيومدي!
خوشحالم كه شما هم مثل بقيه آدما اشتباه ميكردي!..بعد با كمك خدا با عشق،اشتباها رو پاك كردي و چيزايي رو اضافه كردي كه خدا دوست داره...اين با ارزش تره....زحمت كشيدي عمو...من دوستت دارم..عمو؟چرا آدم بزرگاي اون طرف جنگل اينقدر عجيبن؟چرا فکر میکنن باید آدم فضایی باشین که دوستداشتنی باشین؟!!
(بغض گلوم رو گرفت..اشكام قطره قطره ميچكيد روي پاي چپ عمو
...نميديدمش...ساكت بود...اينجوري راحت تر حرفامو ميگفتم...تند و تند!)
عمو؟..عمويي؟...عموي من داريوش فرضياييه...نه فقط داريوش فرضياييه اين ده سال...
عموي من عموي تموم عمرشه...از بچگي تا همين الان....با همه ي تجربه هاي تلخ و شيرنش...![]()
عمويي ؟1 عالمه دوستت دارم...
سرمُ از روي پاي عمو برداشتمُ زل زدم تو چشماي يكدونه عموداريوشم..
پ.ن:آبجي سولمازم زحمت پوستر آپم رو كشيد...يه عالمه ممنونم آجي![]()
پ.ن:رامينا اسباب كشي كرده عمو!اينجا كليك كنيد

به نام خداوند
دوست استاد شهريار به ايشون كه خيلي غمگين بودن گفت:
استاد!شما شهرياري!مشهورترين شاعر آذري..نبايد اينطور غمگين باشين!
استاد شهريار آهي كشيدن و گفتن:
منم از همين ناراحتم!..هرجا ميرم به من ميگن برامون شعر بخون!!...
چند بارد غم دنيا به تن تنهايي واي بر من تن تنها و غم دنيايي . . .
پ.ن:
فصل جوجه س..بچه ها با ذوق جوجه رنگي ميخرن و گاهي هم از عشق زياد اونقدر اونو توي مشتشون نگه ميدارن و بوسش ميكنن كه جوجه بي حال ميشه و...!!

به نام خداوند
آروم اومدي..
آروم اومــدي.. مثل رقص يك پروانـه با ناز سايه ي گل . . .
پ.ن:لطفا آهسته بياد آوريد،خطر ريزش اشكــ . . . .
پ.ن: اولين جمله اي كه با ديدن اين عكس به ذهنتون،به دلتون ميرسه چيه؟