×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
سلام عمویی عزیزم و آجی های قشنگم ..این بخش از کتاب در سینه ات نهنگی میتپد رو خیلی دوست دارم.. دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.نمیشود از دیوار های دنیا بالا رفت.نمیشود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک میدهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمیبینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمیرسد. با این دیوار ها چه میشود کرد؟میشود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید میشود تیشه ای برداشت و کند و کند.شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی. همیشه دلم میخواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم. گاهی ساعت ها پشت این دیوار مینشینم و گوشم را میچسبانم به آن و فکر میکنم،اگر همه چیز ساکت باشد میتوانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچوقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند. دیوارهای دنیا بلند است،و من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.آن طرف،حیاط خلوت خانه ی خداست.و آن وقت هی در میزنم،در میزنم،در میزنم،و میگویم:دلم افتاده توی حیاط شما،؛میشود دلم را پس بدهید... کسی جوابم را نمیدهد،کسی در را برایم باز نمیکند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار،همین که.. من این بازی را ادامه میدهم و آنقدر دلم را پرت میکنم،آنقدر دلم را پرت میکنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت من میروم و دیگر هم برنمیگردم و من این بازی را ادامه میدهم... (عرفان نظر آهاری ـ کتاب در سینه ات نهنگی میتپد)
پی نوشت ۱:عمو بابت همه چیز ممنون پی نوشت۲:به حسن گفتم داداشم میشی؟خندید..و آره ی آرومی گفت..حالا دو تا داداش دارم..سجاد..حسن..فداشون بشم الهی پی نوشت ۳:شیوا صرامی..آجی..دلم برات یه ذره اس..دوستت دارم آجی..ببخش که سرم شلوغه آجی فرزانه عزیزم..خیلی با معرفتی به خدا سلام.. دیروز واسه اولین بار برنامه عمویی رو بین دوستای کوچولوم دیدم.. برنامه شروع شد..همه ساکت شدیم..عمو اومد..دست جیغ هورا!!! فاطمه گفت:عموپورنگ صداش خیلی قشنگه به تخته سیاه برنامه نگاه میکردم که موضوع روش نوشته نشده بود وقت مسابقه تلفنی بود...اسم شرکت کننده رو که دیدم خشکم زد...سجاد..از کجا؟از کرمان..خدایاااا..تموم سلول هام داغ شده بودن...دلم میخواست با صدای بلند گریه کنمو صداش کنم سجاد..داداشی...نمیشد نمیتونستم..بغضمو قورت دادم.. بهار گفت: با اینکه سجاد رفته اما همیشه پیش عمو هست.. (اگه سجاد نرفته بود عمویی وقتی دلش میگرفت نمیتونست حرفاشو بهش بگه، نمیتونست باهاش ناگفته هاشو بگه...)..آره..خیلی خوبه اما داداش آقا ما هم هستیما!! دیریست که دلدار پیامی نفرستاد... از اول تا آخر برنامه حسن بدون هیچ حرفی ایستاده بود کنار تلویزیون و فقط به عمو نگاه میکرد...دلم آتیش گرفت!فهمیدم منتظر خونده شدن اسمشه...حسن ۱۰ سالشه..با هم رو دربایستی داریم!دلم میخواد مثه بقیه دوستام تا میبینمش بغلش کنم بوسش کنم بهش بگم داداشی...اما تا حالا نتونستم.. بدجور دلم هوای سجاد رو کرده بود..بعد از برنامه ندیدم حسن کجا رفت اما دنبالش گشتم تا ازش بپرسم داداشی من میشه یا نه؟...ندیدمش...
پی نوشت ۱:شنبه تولد فاطمه قاسمی عزیزمه...تولدش مبارک! پی نوشت ۲: ۱۵ آبان تولد آجی رامینای عزیزم رو تبریک میگم.... به نام خدای بزرگ سلام، خیلی سخته دیدن سرخی چشمای کسی که خیلی برات عزیز.. سخته که نتونی برای یه لحظه کوتاه هم لبخند رو به لباش هدیه کنی..خدایا.. همه جا همهمه اس.. قطار تند و روشن دیگری غرش کنان آمد،شازده کوچولو پرسید: این ها مسافران اول را تعقیب میکنند؟! سوزنبان گفت:این ها هیچ چیز را تعقیب نمیکنند. این ها در قطار یا میخوابند یا خمیازه میکشند، فقط بچه ها هستند که بینی خود را به شیشیه ها میفشارند! خدایا،به حق دلایی که با خنده هاش با بازی هاش شاد شدن،دل خودش رو هم شاد کن.. خدایا این دنیا واسه بچه ها هم هست؟! خداجون ما از بازی های بی مفهموم آدم بزرگا خسته شدیم..تنهامون نذار.. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش... التماس دعا...
![]()
![]()
![]()
..مروارید جان..ممنونم..خوشحالم که بلاخره قسمتت شد بری..آجی محدثه نازنینم به یادت هستم..
آجی صباحم کجایی؟دلم برات قده نخود شده
آجی نرگسم واقعا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم..![]()
و....![]()
![]()
![]()
...اون یکی گفت من شعر بارونش رو خیلی دوس دارم..![]()
حتما عمو یادش رفته بنویسه
..یهو فاطمه قاسمی ازم پرسید:چرا عموپورنگ رو تخته ننوشت؟
خنده ام گرفته بود!گفتم منم داشتم به تخته نگاه میکردم!بیا با هم حواسمونو جمع کنیم ببینیم عمو کی روی تخته مینویسه...بعد از میان برنامه موضوع همسایه داری رو تخته نوشته شده بود..با هم دیگه گفتیم ،نوشت ... نوشت!!!![]()
![]()
تازه یاد عمو افتادم!عمو انگار دلش نمیخواست با سجاد خداحافظی کنه!..ارتباط تلفنیشون کش اومده بود..
یه لحظه دلم خواست خودمو گول بزنم
..یه لحظه دلم خواست فکر کنم این سجاد خودمونه که از پیش فرشته ها با برنامه تماس گرفته...چه اتفاق شیرینی بود...دلم بدجور گرفت..دلم داداشمو میخواست..با بهار که صحبت کردم حالم بهتر شد..به بهار گفتم عمو دلش سجاد رو میخواد..با تموم وجود میخوادش..کاش اون نرفته بود..کاش...![]()
..سجاد..عزیزه آجی ازت ممنونم که عمو رو تنها نذاشتی......![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدا
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
9:51 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدای مهربون
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
13:37 توسط ژاله موخرگوشی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
9:56 توسط ژاله موخرگوشی| |


